|
غروب اشکهای من صدای خنده های توست
|
مدتهاست که بیشترمان قلبهایمان را در ویترینی گذاشته ایم تا هر کس
که می خواهد ببیند و انتخابش کند و آن را با قیمتی اندک بخرد شاید به
ازای یک لباس مارکدار،مدتهاست که ما غمهایمان را در گنجه ای تلنبار
می کنیم و زحمت خالی کردن گنجه را هم به خود نمی دهیم.مدتهاست
که ما در را به روی مهربانیهایمان قفل کرده ایم و کلیدش را لا به لای
خباثتی کهنه پنهان کرده ایم.خوبیهایمان هم دیگر بوی کهنگی گرفته
است.چیزی نمانده که همه شان بپوسند و ما هرروز همانیم که دیروز
بودیم.خبری از خانه تکانی دل نیست.شاید اگر عیدنزدیک شود به یادش
بیفتیم!