تبليغاتX
هجوم تنهايي
غروب اشکهای من صدای خنده های توست
شعر سپید خدا

از لیوان آب ظهور می کند

و بغضی تازه راه بر گلومان می کارد

هر غروب

تصویری مات از غم شفافش سرخ را به چشم هامان می ریزد

هر سال

او را به سینه می زنیم

اما در مظلومیت محاصره اش می کنیم

یقینا ما این شعر سپید خدا را هنوز حس نکرده ایم

که سرخ تفسیرش می کنیم

ومظلوم

شعری که در محدوده ی واژه ها و رنگ ها نمی گنجد

شعری که سرخ،اوج او نیست

هميشه او نقطه اوج است تا ادامه ي تاريخ

از آن زمان كه نامش از ساقه هاي عرش آغاز مي شود

به بال فطرس مي رسد

وبه منتهي اليه نياز آن دخترك يهودي

كه بعدها ملكه باغ سبز شود

ولي ما چشمهامان را بدجور به عاشورا عادت دادهايم

اتفاقي كه مي پنداريم فقط

شمشيرهاي عريان را به خيمه هاي سوخته مي رساند

و در انتهاي شام غريبان

ختم به خير مي شود

خيري مثل باغ هاي بهشت

كه ثواب اشك هاي شوره بسته ي مايند

آن وقت

در روزمره غلت مي خوريم

بي آنكه بدانيم

چرا ستاره ها سنگ باران شدند

و چرا آب بغض كرد

                                رقيه نديری 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 10:27 قبل از ظهر  توسط تنهاترين  | 

 

FreeCod Fall Hafez