|
غروب اشکهای من صدای خنده های توست
|
چو بستی در به روی من به کوی صبر رو کردم
چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم
چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم
خیالت ساده دلتر بود و با ما از تو یکروتر
من اینها هر دو با آیینه ی دل روبرو کردم
فشردم با همه مستی به دل سنگ صبوری را
زحال گریه پنهان حکایت با سبوکردم
فرودآ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو
سرای دیده با اشک ندامت شستشو کردم
صفایی بود دیشب با خیالت خلوت ما را
ولی من باز پنهانی تو را هم آرزو کردم
ملول از ناله ی بلبل مباش،ای باغبان،رفتم
حلالم کن!اگر وقتي گلي در غنچه بو كردم
تو با اغيار پيش چشم من مي در سبو كردي
من از بيم شماتت گريه پنهاني در گلو كردم
حراج عشق و تاراج جواني وحشت پيري
در اين هنگامه من كاري كه كردم ياد او كردم
از اين پس شهريارا ما و از مردم رميدنها
كه من پيوند خاطر با غزالي مشگمو كردم
شهريار![]()
گر چه رخت ندیده ام وصف تو را شنیده ام
کاش دگر نظر کنی بر این گدای درگه ات
فاطمه![]()
گربنازد دل دیوانه به دیوانگیش
به که باشد سر فرزینی و فرزانگیش
دشمن خانگی است این دل دیوانه ولی
عشق آموخته این دشمنی خانگیش
برف بر بام سر و چکه ی اشکم در چشم
خانه بین خانگیش مایه ویرانگیش
دل که در موج سر زلف تو آرامش نیست
مرغ دریافت چه اندیشه ی لا نگیش
آن خرابات که ما را سر دربانی او
نه سر کعبه گیش بود نه بتخانه گیش
سادگی با سخنم داده رواج بازار
توت ما را بخرند از پی بی دانگیش
با رخ زنگی ما آیینه گو زنگاری
مو ی ژولیده کجا و غم بی شانگیش
دل ما خود به خود افروزدوسوزد شب و روز
نه غم شمعی ونه غصه پروانگیش
شهریار![]()