|
غروب اشکهای من صدای خنده های توست
|
سلام دوستان بااجازتون فردا دارم میرم مسافرت دلم براتون تنگ میشه پیشاپیش سال
جدیدم بهتون تبریک میگم وآرزومی کنم سالی خوب وبدورازغم وغصه داشته باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به سرپوش زمین بنگر،
هزاران نقطه سوسو می زند اما،
اگر آن کهکشان از هم بپاشد بر زمین ریزد
تو باور کن که یک قطره از آن باران رحمت زا
به روی کلبه چوبین من
هرگز نمی رقصد،نمی قلطد.
واما
اگر یک تیربه زهر آلود
در شامی سیاه و تار
ناگه از کمان خود جدا گردد،
بسان مرغکی از کوچ بر گشته
به سوی سینه ام آید
و حتی پیش از آنکه من به خود آیم
درون سینه ام نالد:
که ای زن
آغوش قلبت روی من بگشا،
که من از مردم خوشبخت می ترسم.
به شوق آنکه به سوی تو نامه ای بفرستم،شبی سیاه چو زلف تو تا
سپیده نشستم،چو رفتم آنگه کنم نامه را به نام تو آغاز نداد گریه
مجالم،فتاد نامه ز دستم،میان آینه اشک روی تو دیدم که خنده بر
لب و چشمی به سوی من نگران داشتی،نشان مهر در آن نقش
دلفریب ندیدم،نگاه سوی من و دل به جانب دگران...
میان گریه نوشتم که:
ای ستاره بختم،برآسمان وفا خیره ماندم و نا امید در آرزوی محبت،
دل به تو بستم.چه آرزو؟چه محبت؟چه امیدی؟کدام دل؟چه شد که
رشته وفا را به دست قهر شکستی؟
هنوز بانگ تو در گوش من نشسته که می گفتی:غریب عشقم و
کلبه توست پناهم،به جز عشق تو عشق کسی به سینه نخواهم.
هنوز از همه سو بانگ نرم پای تو می آید.نوای گرم پری چهرگان چو
بشنوم از دور،میان آن همه،در گوش من صدای تو آید.سپیده سوزدو
آن نامه را به یاد تو بستم.نهادمش به لب و بوسه ای نشاندم.
بگفتمش:برو ای نامه قاصد دل من باش بگو به یارگریزان،حکایتی که
توداری،تو زودتر از من ای نامه روی دوست ببینی،
چرا حسد نبرم به سعادتی که تو داری.
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خنداننید!
یکنفر در آب دارد می سپارد جان،
یکنفر دارد می سپارد جان،
یکنفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید.
آن زمان که مست هستیداز خیال دست یابیدن به دشمن،
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید،
که گر فتستید دست ناتوانی را،تا توانی بهتر بهتر را پدید آرید،
آن زمان که تنگ می بندید،بر کمرهاتان کمربند...
در چه هنگامی بگویم من؟یکنفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان!
آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره،جامه تان بر تن،یک نفر در آب می خواند شما را
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده،سایه هاتان را از راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون
می کند زین آبها بیرون،گاه سر،گه پا،آی آدمها!
او از راه دور این کهنه جهان را باز می پاید،می زند فریاد و امید کمک دارد.
آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشائید!
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاد،بس مدهوش
می رود نعره زنان،وین بانگ باز از دور می آید:
آی آدمها...
وصدای باد هر دم دل گزاتر،در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آبهای دور و نزدیک،باز در گوش این نداها:
آی آدمها...
امروز روزیه که یه عده به کمکمون نیاز دارند و مهمتر از همه امروز
روزیست تا ما به همه و خودمون ثابت کنیم عشق و مهربونی تو قلبامون
زنده هست،فراموش نشده و نمی شه![]()
عشق
نام من عشق است.
مي شناسيدم؟
زخمي ام زخمي سراپا،
مي شناسيدم؟
باشما طي كرده ام راه درازي را
خسته ام خسته،
مي شناسيدم؟
اين زمان گرچه ابري پوشانيده است رويم
من همان خورشيد تابانم
مي شناسيدم؟
اين چنين بيگانه از من رو برنگردانيد،
در كف فرهادتيشه من نهادم،من
من شكستم بيستون را،من
من همان مهران سالهاي دورم
رفته ام از يادتان يا،
مي شناسيدم؟
نام من عشق است،
مي شناسيدم؟
ای کاش بی هیچ کلامی باهم همراه می شدیم.
ودست به دست پرستوهای مهاجرتافراسوی ناکجاآباد
زندگی پرواز می کردیم.
ای کاش باطنین آوای ملکوتی اذان ذره ای دلهایمان
می لرزید.دستهایمان را بلند می کردیم
و در پیشگاه معشوق همیشه جاودان طلب عمرونیازمی کردیم.
ای کاش به جای اینکه دربرابرگریه های کودکی مظلوم انگشت
تعجب وحیرت به دهان بگیریم
ذره ای عشق
قطره ای مهربانی
و کمی محبت و عاطفه
دردستهایمان می گذاشتیم و تقدیمش می کردیم.
ای کاش همان تکه نانی را که داشتیم باهم قسمت می کردیم.
سهمی از آن تو و سهمی برای من.
ای کاش یکدیگررادوست داشتیم.
و به جای سالهای دورازهم
دربرابر لحظه ای جدایی تاب نمی آوردیم.
ای کاش زمانی که باران می بارید
قطره های باران دلهای مسدود شده وغبارگرفته مان راجلامی داد.
وبه وسعت آسمان آبی آن را
پاک و روشن می کرد.
تورامن زهر شیرین خوانم ای عشق
که نامی خوشتر از اینت ندانم
وگرـ هر لحظه ـ رنگی تازه گیری،
به غیر از زهر شیرینت نخواهم
تو زهری زهر گرم گرم سینه سوزی
تو شیرینی که شور هستی از توست
شراب جام خورشیدی که جان را
نشاط از تو ،غم از تو، مستی از توست
به آسانی مرا از من ربودی
درون کوره غم آزمودی
دلت آخر به سر گردانیم سوخت
نگاهم را به زیبایی گشودی
بسی گفتن دل از عشق بر گیر!
که:نیرنگ است و افسوس است و جادوست!
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که او زهر است اما ...نوش داروست!
چه غم دارم که این زهر تب آلود،
تنم را در جدایی می گدازد
از آن شادم که در هنگامه درد
غمی شیرین دلم را می نوازد.
اگر مرگم به نامردی نگیرد:
مرا مهر تو در دل جاودانی است.
وگر عمرم به ناکامی سر آید
تورا دارم که مرگم زندگانی ست.
يوسف گمگشته بازآيدبه كنعان غم مخور كلبه احزان شودروزي گلستان غم مخور
اين دل غمديده حالش به شوددل بدمكن وين سرشوريده بازآيدبه سامان غم مخور
گربهارعمرباشدبازبرطرف چمن چترگل درسركشي اي مرغ خوشخوان غم مخور
دورگردونگردوروزي برمرادمانرفت دائما يكسان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشونواميدچون واقف نه يي ازسيرغيب باشداندرپرده بازيهاي پنهان غم مخور
دربيابانگربشوق كعبه خواهي زدقدم سرزنشهاكندخارمغيلان غم مخور
گرچه منزل بس خطرناك است ومقصدناپديد هيچ راهي نيست كانرانيست پايان غم مخور
ايدل ارسيل فنا بنياد هستي بركند چون ترانوح است كشتيبان زطوفان غم مخور
حال مادرفرقت جانان وابرام رقيب جمله ميداند خداي حال گردان غم مخور
حافظا دركنج فقر وخلوت شبهاي تار
تابودوردت دعاودرس قرآن غم مخور
پری شب دلم ازحال و روزم بدجوری غصه دار بودرفتم سراغ حافظ یه شعر برام اومد که امیدوارم کرد بدندونستم تو وبلاگم بزارمش امیدوارم خوشتون بیاد