|
غروب اشکهای من صدای خنده های توست
|
روزهای سرد تنهایی
من با خاطرات تو زنده خواهم ماند
.چه غمگین از این رفتن و از این روزهای سرد تنهایی
.شاید باور نکنی،از من فقط همین کلمات که با ذوق به سوی تو پر می کشند
باقی می ماند
.و خودکاری که هیچگاه آخرین حرفهایم را به تو نمی تواند گفت
.شاید یک روز که می خواهی احوال مرا بپرسی،
عکسم را در صفحه سفر کردها ببینی
.شایدکودکی گستاخ و بازیگوش باشیطنت سفربی بازگشتم
را از دیوار سیمانی کوچه تان بکند و پاره کند
.تمام دغدغه ام این است که آیا بهد از این سفر محتوم
می توانم همچنان با تو سخن بگویم؟
آیا دستی برای نوشتن و دلی برای تپیدن خواهم داشت؟
شاید باور نکنی،اما دوست دارم مدام برایت بنویسم
.بعضی وقتها که کلمات را گم می کنم،
دوست دارم،دشتها،دریاها،کوهها،جنگلها،ستارهاوهرچه درکاینات هست
همه و همه کلمه شوند تا بهتر بنویسم
.دوست دارم به حیات کلمه ای نجیب دست یابم تا رهگذران غمگین،
صبحگاهان زیر آفتابی نارس مرا زمزمه کنند
.میدانم که خسته ای اما دوست دارم اجازه دهی کلماتم
دمی روبرویت بنشینند و نگاهت کنندتابه حقیقت این جمله در آیی
که می گوید
:مرا از یاد خواهی برد،نمی دانم؟
ولی می دانم از یادم نخواهی رفت...
قاصدک وای به من،همه از خویش مرا میرانند،
همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند
مادر من غم هاست،مهد و گهواره من ماتم هاست
قاصدک در یابم!روح من عصیان زده و طوفانیست
آسمان نگهم طوفانیست
قاصدک ،غم دارم،غم به اندازه سنگینی عالم دارم
قاصدک، غم دارم،غم من صحراهاست،افق تیره او ناپیداست
قاصدک، دیگر از این پس منم و تنهایی
قاصدک حال گریزش دارم،می گریزم به جهانی که در آن پستی نیست،
پستی و مستی و بد مستی نیست
میگریزم به جهانی که مرا ناپیداست،شایدآن نیز فقط یک رویاست!!!
| ||
|
|

موی صبح ازغم تو گشته سپید شب سیه پوش از مصیبت توست
لاله،دلخون ولی به سوز و گداز نوحه پردازداغ غربت توست
بی تو،هستی،گل خزان زده است که بهار از تو و طراوت توست
مهر پاکت چه کرده با دل خلق هر کجا می رویم صحبت توست
همیشه منتظرفرصت برای گریه ی پنهانی بهانه اش توکه می دانی دلم هوای تورا دارد

باد سردي امروزآمد ويكباره برگي ازدفتراحساس مرا با خود بردبرگ سبزي كه درآن كفترشادي
من پرمي زد وهرازگاه كسي مثل نسيم به گل بي كس تنهايي من سرمي زد.

به دل می گویم
خوب بود این مردم
دانه های دلشان پیدا بود
ای کاش بودن همچو دریا
بی رنگ،بی رنگ
بی رنگ بی رنگ

جاي آرزو
انگار كسي
يا چيزي گلويم را مي فشارد
صداي قلبم را كسي نمي شنود
حرفم را نمي فهمد
انتظارم را پاياني نيست
پس بازكن پنجره ها را
بگذار باران را بهتر ببينم
مي خواستم
روي اين شيشه باران خورده
با دستم
نقش تو را رقم بزنم
اسم تو را بنويسم
اما....
چشمانم باريد
دستا نم لرزيد
باز با خود گفتم
هرگاه مرا به خاك سپرديد
در تاريكي گور
جايي را هم
براي آرزوهايم
بگذاريد
دل من تنها بود
دل من هرزه نبود
دل من عادت داشت
كه بماند يك جا
به كجا؟
معلوم است
به در خانه ي تو
دل من عادت داشت
كه بماند يك جا
پشت يك پرده تور
كه تو هرروز آن را
به كناري بزني
دل من ساكن ديوارو دري
كه تو هر روز از آن مي گذري
دل من ساكن دستان تو بود
دل من گوشه يك باغچه بود
كه تو هر روز به آن مي نگري
دل من را ديدي؟
ساكن كفش تو بود
يادت هست؟