|
غروب اشکهای من صدای خنده های توست
|
مدتهاست که بیشترمان قلبهایمان را در ویترینی گذاشته ایم تا هر کس
که می خواهد ببیند و انتخابش کند و آن را با قیمتی اندک بخرد شاید به
ازای یک لباس مارکدار،مدتهاست که ما غمهایمان را در گنجه ای تلنبار
می کنیم و زحمت خالی کردن گنجه را هم به خود نمی دهیم.مدتهاست
که ما در را به روی مهربانیهایمان قفل کرده ایم و کلیدش را لا به لای
خباثتی کهنه پنهان کرده ایم.خوبیهایمان هم دیگر بوی کهنگی گرفته
است.چیزی نمانده که همه شان بپوسند و ما هرروز همانیم که دیروز
بودیم.خبری از خانه تکانی دل نیست.شاید اگر عیدنزدیک شود به یادش
بیفتیم!
ای دل همه رفتنند و تو ماندی در راه
کارت همه ناله بود و بارت همه آه
کوتاه کنم قصه که این راه دراز
از چاه به چاله بود واز چاله به چاه
دکتر قیصر امین پور![]()
مگر از زندگی چه می خواهید، که در خدایی خدا، یافت
نمی شود، که به شیطان پناه می برید؟
که در عشق یافت نمی شود که به نفرت پناه می برید؟
که در سلامت یافت نمی شود که به خلاف پناه می برید؟
قلبها یتان را از حقارت کینه تهی کنیدو با عظمت عشق پر کنید،
زیرا که عشق چون عقاب است، بالا می پرد و دور...
بی اعتنا به حقیران در روح.
کینه چون لاشخور و کرکس است، کوتاه می پرد و سنگین.جز
به مردار به هیچ چیز نمی اندیشد.
برای عشق، ناب ترین، شور است و زندگی.
برای لاشخور، خوبترین، جسدی است متلاشی
ملاصدرا![]()
پسرک گفت: «گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد.»
پیرمرد گفت: «من هم همینطور.»
پسرک آرام نجوا کرد: «من شلوارم را خیس می کنم.»
پیرمردخندید و گفت: «من هم همین طور.»
پسرک گفت: «من خیلی گریه می کنم.»
پیرمرد سری تکان داد و گفت: «من هم همین طور.»
«اما بدتر از همه این است که...» پسرک ادامه
داد: «آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند.»
بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد.
«می فهمم چه حسی داری... می فهمم.»
داستانکی از شل سیلور استاین![]()
چند روزی است کوچه را آذین بسته اند و خیابان ها آنقدر چراغانی شده
که دیگرکسی برای پیدا کردن ماه، آسمان را نمی بیند
ستاره شمردن به چه کار آید. وقتی قرار است خورشیدترینی، آسمان دلمان را نورانی کند...
شهر کاملا آماده است...همه چیز از روز بزرگی خبر می دهد و نویدی شیرین
ما را به یقین می رساند که او خواهد آمد.
باور می کند آقا...جوانان شهر ما اگر چه گاه شیطنت می کنند؛
اما بی دروغ و بی دریغ، انتظارش را می کشند...
نمی دانید این روزها انتهای کوچه ما چه خبر است.
این روزها آنقدر کاممان را شیرینی ها شیرین کرده اند که کودکان کوچه، مکرر به وجد می آیند.
او را که عین ذوق است، التماس می کنیم، به شوقمان بیاورد..
وقت آن است که به پا خیزیم و آماده شویم حضورش را...
و لحظه ها را بشماریم و جمعه ها را بیقراری کنیم...
برخیزیم و ژرف بیندیشیم که کدامین بدی ها را پاک کنیم تا شایسته ظهورش
باشیم و چگونه مهیا شویم تمام این خوبی های بی نظیر را.
او خواهد آمد و من وتو و پسران و دختران جوان شهر ما عزم خواهیم کرد
پنجره های دلهاملن را به باشکوه ترین شکل بگشاییم وبه شفافیت بی بدیلش
سوگندش خواهیم داد که ذره های سیاه دل ما را به نگاهی، روشن کند...
بار خدايا
هرگاه خواستم تا محبت کسي را به دل بگيرم،دلم را آکنده از عشق تو
ديدم خدايا،به هرکه و به هرچه دل بستم، تو را در آن يافتم و آن گاه که
عشق غيرتو را مضطربانه به دل گرفتم در کمتر از لحظه اي قرار از من
گرفته شد وهر جا خواستم در سايه امنيتي با اميد و آرزويي دل دردمندم
را آرامش دهم،به دست خود نا امنيهايي دهشت انگيز و خيالاتي وحشت زا
به وجود آوردم،تو یکباره همه اوهامم را بر هم زدی و در طوفان هاي
سخت حوادث رهايم نکردي و نجاتم دادي،پس آموختم هيچ وقت غير از
توکل به تو،آرامش و امنيتي احساس نکنم تو با محبت هاي بي پايانت با
دلم چنان کردي تا جز درسايه عشق تو محبوبي نگيرم و به جز تو به چيزي
يا کسي اميد نبندم پس خدايا تو را بر همه اين نعمت ها شکر مي کنم.
این کیک از طرف من و داداش گلت برای تو پسر کوچولوی مامان![]()

محمد حسن مهربونم، عزیز دل مامان تولدت مبارک
خیلی دوست دارم مامانیه مامان![]()
![]()
![]()
نگفتنی،اگر بنا هست بسوزیم، طاقتمان ده و اگر قرار است
بسازیم قدرتمان ده.
ای محبوب جاودانی! اگر نبود عطر حضور تو،در تعفن لاشه های
این مردار چگونه تاب می آوردیم و اگر نبود گرمای دستهای تو،
در این سرمای بی کسی چگونه سر می کردیم؟
ای معشوق ازلی! عموم آدمیان علی الخصوص مدعیان عاشقی،
در مقوله عشق عوامند. الفبای سخت دوست داشتن را به
مابیاموز.
ای عزیز! آنچنان غریق دریای غربتمان مکن که به سمت هر
خاشاک عاطفه ای دست نیاز دراز کنیم.
پناه بر تو از تنهایی و غربت و بی کسی.
سید مهدی شجاعی![]()
آفتاب صبح
بازا كه بی تو بر ندمد آفتاب صبح
خورشید را مگر تو گذاری به قاب صبح
ای فارق سپیده ی ایمان ز شام کفر
باشد غیاب روی تو، ما را غیاب صبح
ای یادگار فاطمه، ای وارث حسین
ای از تبار روشنی ای همر کاب صبح
ای ساقی زلال صفا، بی حضور تو
شد ساغر سپیده تهی از شراب صبح
ای آفتاب صادق حق، جلوه ای که، سوخت
در حسرت نگاه تو، چشم پر آب صبح
ای مقتدای رويش گلهای روشنی
بازا كه بی تو بر ندمد آفتاب صبح
علیدوستی![]()
ستاره نه،زلال تر سپیده است
که از نگاه آسمان چکیده است
دوباره پنجره به صبح خیره ماند
چقدر رنگ آسمان پریده است!
هوای روشن و لطیف و تازه ای است
کسی بهار را نفس کشیده است؟
رسید دختری که نور می نوشت
شب گذشته قرص ماه چیده است
دو موی زرد بافته، لبان سرخ
شبیه باغ سیب نو رسیده است
گذاشت پای رودخانه کوزه را
و خم شد آه! توی آب دیده است.
دو ماهی قشنگ رنگ یک انار
خدا چه چیزها نیافریده است!
و دید دختری درون آب که.
بزرگ تر شده، و قد کشیده است
حواس او به روزهای رد شده است
خیال او به دورها پریده است
دو سنگ ریزه، پای او، صدای جیغ
و دختری که آب برگزیده است
نرگس برهمند![]()
بهار چشم به راه
ای خوب!چشم عالم و آدم به راه توست
خورشید،زنده در هوس روی ماه توست
هر صبح می دمد به امید تو آفتاب
چشم سپید بر خط خال سیاه توست
سوسوی زندگی است به سویی اگر هنوز
از کوکب دعای شب و اشک و آه توست
از مرغ آرمیده به بالای بید مست
تا آهوی رمیده،همه،در پناه توست
رنگ گناه،روی جهان را سیاه کرد
تنها چراغ روشن این شب،نگاه توست
هر جا که باز می کند آغوش،زندگی
مژده رسد که نوقدمی از سپاه توست
کنعان به بوی پیرهنت می زند نفس
جاة جهان-عزیز-به«ژرفا»ی چاه توست
در آرزوی لطف«ربیع الانام»باز
چشم بهار هم-گل نرگس-به راه توست
سید ابوالقاسم حسینی(ژرفا)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
قلب تپیده و مهربان،تن سالم،دل شاد،روح بزرگ
دست بخشنده،پای پرتوان و...
لبخند رضایت خداوند
آرزویم برای شماست
عیدتون،بهارتون و زندگیتون مبارک![]()
![]()
کسانی خوشبخت هستند که فکر و اندیشه شان به سوی چیزی غیر از خوشبختی خودشان است.
از لیوان آب ظهور می کند
و بغضی تازه راه بر گلومان می کارد
هر غروب
تصویری مات از غم شفافش سرخ را به چشم هامان می ریزد
هر سال
او را به سینه می زنیم
اما در مظلومیت محاصره اش می کنیم
یقینا ما این شعر سپید خدا را هنوز حس نکرده ایم
که سرخ تفسیرش می کنیم
ومظلوم
شعری که در محدوده ی واژه ها و رنگ ها نمی گنجد
شعری که سرخ،اوج او نیست
هميشه او نقطه اوج است تا ادامه ي تاريخ
از آن زمان كه نامش از ساقه هاي عرش آغاز مي شود
به بال فطرس مي رسد
وبه منتهي اليه نياز آن دخترك يهودي
كه بعدها ملكه باغ سبز شود
ولي ما چشمهامان را بدجور به عاشورا عادت دادهايم
اتفاقي كه مي پنداريم فقط
شمشيرهاي عريان را به خيمه هاي سوخته مي رساند
و در انتهاي شام غريبان
ختم به خير مي شود
خيري مثل باغ هاي بهشت
كه ثواب اشك هاي شوره بسته ي مايند
آن وقت
در روزمره غلت مي خوريم
بي آنكه بدانيم
چرا ستاره ها سنگ باران شدند
و چرا آب بغض كرد
رقيه نديري
شمعی و کبریتی سوخته
هر دو خاموشند،
روز تولدی است.
شاپوری![]()
فردا روز تولد من و پسرم هست پسرم۱۱ساله و من۲۶ساله میشم![]()
محمدمهدی پسرگلم مامانیه مامان تولدت مبارک دوست دارم عزیزم![]()
![]()
![]()
آری شود لیک به خون جگر شود
حافظ![]()
چو بستی در به روی من به کوی صبر رو کردم
چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم
چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم
خیالت ساده دلتر بود و با ما از تو یکروتر
من اینها هر دو با آیینه ی دل روبرو کردم
فشردم با همه مستی به دل سنگ صبوری را
زحال گریه پنهان حکایت با سبوکردم
فرودآ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو
سرای دیده با اشک ندامت شستشو کردم
صفایی بود دیشب با خیالت خلوت ما را
ولی من باز پنهانی تو را هم آرزو کردم
ملول از ناله ی بلبل مباش،ای باغبان،رفتم
حلالم کن!اگر وقتي گلي در غنچه بو كردم
تو با اغيار پيش چشم من مي در سبو كردي
من از بيم شماتت گريه پنهاني در گلو كردم
حراج عشق و تاراج جواني وحشت پيري
در اين هنگامه من كاري كه كردم ياد او كردم
از اين پس شهريارا ما و از مردم رميدنها
كه من پيوند خاطر با غزالي مشگمو كردم
شهريار![]()
کاش دگر نظر کنی بر این گدای درگه ات
فاطمه![]()
گربنازد دل دیوانه به دیوانگیش
به که باشد سر فرزینی و فرزانگیش
دشمن خانگی است این دل دیوانه ولی
عشق آموخته این دشمنی خانگیش
برف بر بام سر و چکه ی اشکم در چشم
خانه بین خانگیش مایه ویرانگیش
دل که در موج سر زلف تو آرامش نیست
مرغ دریافت چه اندیشه ی لا نگیش
آن خرابات که ما را سر دربانی او
نه سر کعبه گیش بود نه بتخانه گیش
سادگی با سخنم داده رواج بازار
توت ما را بخرند از پی بی دانگیش
با رخ زنگی ما آیینه گو زنگاری
مو ی ژولیده کجا و غم بی شانگیش
دل ما خود به خود افروزدوسوزد شب و روز
نه غم شمعی ونه غصه پروانگیش
شهریار![]()
اهل آبادي در خواب
روي اين مهتابي،خشت غربت را مي بويم
باغ همسايه چراغش روشن،
من چراغم خاموش.
ماه تابيده به بشقاب خيار،به لب كوزه ي آب
نيم شب بايد باشد.دب اكبرآن است،دو وجب بالاتر ازبام.
ياد من باشد فردا،بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم
ياد من باشد فردا لب سلخ،طرحي از بزها بردارم،
طرحي از جاروها،سايه هاشان در آب،
ياد من باشد،هرچه پروانه كه مي افتد درآب،زود از آب درآرم.
ياد من باشد كاري نكنم كه به قانون زمين بربخورد.
يادمن باشد فردا لب جوي،حوله ام را هم با چوبه بشويم
ياد من باشد تنها هستم
ماه بالاي سر تنهايي است
سهراب سپهري![]()